از کنارم بدون بریدن چیزی دور شد،جدا شد از وجودم،گویا اتصالی وجود نداشت یا اتصالی سست بود ولی حتی اتصالات سست نیز ملموس هستند
اتصال می خواهم،اتصالی قوی ،البته گاهی می خواهم و گاهی نمی خواهم
هم اکنون نمی دانم می خواهم یا نمی خواهم!
حسهایم گم شده اند شاید ربوده شده اند یا شاید مرده اند
به یاد آدم آهنی آلیس در سرزمین عجایب افتادم
زندگی کسالت اورت رو جمع کن و تا می تونی ،از محدوده من دور شو
ایران من آن روز را خواهی دید
آن روز با خستگی میاید
آن روز شاید من نباشم
اما تو آزاد خواهی شد
آزاد از دروغ
آزاد از ریا
آزاد از فریب
ایرانم به ایرانی اطمینان کن
و با آسودگی منتظر باش!!!!
از درد فریاد میکشم فریادی که پایانی ندارد
میله های کنار تخت فلزی را فشار میدهم
دستانم از سردی میله میهراسند
به تندی نفس میکشم بی آنکه بدانم بازدمی هست
دلم میخواهد به زمین و زمان بد و بیراه بگویم
دلم میخواهد همه چیز سریع تمام شود
ولی گویا انتهایی وجود ندارد
فریادم گوش سالن را پاره میکند
آدمکهای سفید به تکاپو افتاده اند
گویا زمانش فرا رسیده است
با من حرف میزنند ولی من نمیشنوم
فقط میله را فشار میدهم
احساس میکنم میله از بس فشرده شده کوچک شده
همهمه ای بر پاست
مرا با میله هایم از سالن بیرون میبرند
به اطراف نگاه میکنم دنبال یک آشنا میگردم
ولی هیچکس نیست
به یک اتاق سبز میرویم
آدم سفید ها زیاد تر شده اند
آمپولی را آماده میکنند و من از حال میروم
از درد چشمانم را باز میکنم و سفید پوشان بدون توجهی به کار خود ادامه میدهند
و از من میخواهند همکاری کنم تا زودتر تمام شود
آرزوی مرگ میکنم
یکدفعه پرتاب چیزی را بر روی شکمم احساس میکنم
نوزادی کثیف و خونین است
نفس راحتی میکشم و نگاهش میکنم
چشمانش باز است و بمن خیره شده است
نگاهش خشمگین است
اشکهایم را پاک میکنم و با انگشتانم سرش را نوازش میکنم
حرکت نمیکند فقط مرا نگاه میکند
بدون کوچکترین پلکی
میترسم
یکی میگوید "مرده "
فریاد میزنم این را از روی شکمم بردارید
ولی هیچکس آنجا نیست
دستم را جلوی صورتم میگذارم وبا گریه میگویم
این را بردارید این را بردارید
چشمانم از اشک پر و خالی میشوند
یکی اسمم را صدا میزند
آیدا آیدا آیدااااااااا
جرات ندارم دستانم را از روی صورتم بردارم
دستی با خشونت شانه ام را تکان میدهد
چشمانم را با وحشت بازمیکنم و مینشینم
همه جا تاریک است
- آیدا آروم باش
-آروم چیزی نیست عزیزم باز خواب دیدی بزار برات آب بیارم
هق هقم بلندتر میشود
برق اتاق روشن میشود
لیوان اب را به زحمت مینوشم
سرم را روی شانه هایش میگذارم و خواب تکراری را با جزییاتش برایش نقل میکنم
میدانم همه را میداند ولی باز میگویم
با بر زبان اوردن وقایع انگار ارام میشوم
و او فقط موهایم را نوازش میکند
کار دیگری از دستش بر نمیاید
از دست هیچکس کاری بر نمیاید
یکباره به تندی برخاست وبا خشم فریاد زد
- خسته ام کردی تا کی میخوای به این وضع ادامه بدی
- چرا تموم نمیکنی ؟ چرا انقدر بهش فکر میکنی؟
انتظار این برخورد را نداشتم دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم
پتو را به سرعت از رویم کنار میکشد
- به من نگاه کن دارم باهات حرف میزنم فقط بگو تا کی تا کی میخوای ادامه بدی؟
- یک اتفاق بود و خدا رو شکر به خوبی تموم شد
- چرا فراموش نمیکنی؟
- نکنه انتظار داشتی اون بچه رو نگه داریم؟
- چه جوری بهم بگو چه جوری میخواستی نگهش داری؟
آروم از تخت بلند میشوم و به اتاق روبرو میروم و در را به سرعت پشت سرم قفل میکنم
در میزند و با خشم صدایم میزند که در را باز کنم
سعی میکنم صدایش را نشنوم
دلم میخواهد هر چیزی که در تمام این مدت در ذهنم بود را بیرون بریزم
ولی نمیتوانم دلم میخواهد داد بزنم بگویم کودکم را تو کشتی
ولی نمیگویم دست میگذارم روی شکم خالیم
و به وقاحت کلامش فکر میکنم
"چه جوری میخواستی نگهش داری؟" حتی به اون راه معمول هم فکر نکرده بود!!
او میدانست بدون خواست او من نمیتوانم
و او نمیخواست نه من را برای همیشه و نه فرزندمان را!!!
چشمانم را میبندم ودیگر چیزی نمیشنوم.
صدای موسیقی رو بلند میکنم و میرم کنار پنجره
دونه های بارون به قصد صورتم به شیشه میخورند
وجود پرده مانع باز شدن کامل پنجره میشه
دهانم رو باز میکنم یکیشون حمله میکنه به لبم
خیلی بزرگ نیست
آروم سر میخوره و میره پائین
ردش رو میبینم و با انگشت نوازشش میکنم ولی فقط سردی شیشه رو میچشم
پیر زن همسایه چتر بدست از خونه خارج میشه
با چشم دنبالش میکنم مواظبم سر نخوره!
پریسا دختر طبقه پائین از سرویس مدرسه پیاده میشه
یادم میافته که باید برم دنبال آیدا
ساعت ١٢ و باید از مهد بیارمش
با عجله لباس میپوشم خودم رو گذرا در آینه میبینم از این بدتر نمیشم
بدون اصلاحی درسر و وضع صورتم از در خارج میشم
.
.
کلید را در قفل میچرخونم و داخل میشم
بارونی آیدا را در میارم و میرم سمت آشپزخونه
کرفس گذاشتم
پدر و دختر هر دو دوست ندارند!
برام اصلا مهم نیست
کنار گاز میایستم و به جست و خیز آب قابلمه خیره میشم
مثل دل من میجوشه!!
آیدا میاد طرفم
دلم نمیخواد نگاهش کنم
از این حسم دلم میلرزه
غذاش رو براش آماده میکنم و با خشونت وادارش میکنم تمامش را بخوره
.
.
.
پلک میزنم در هر پلک من ماهی ها یک طرف تنگ هستند
ما سه نفریم ولی چهار ماهی داریم
از فکری که به مغزم میدوه چندشم میشه
یکی از ماهی ها را در مشت میگیرم و در ظرف بزرگتری میگذارم
حالا یک نفس راحت میکشم
احساس میکنم ده سال پیر شدم
حرکاتم سنگین شدند
به کندی بر روی کاناپه فرو میرم
وچشمانم را میبندم
یاد مامان میافتم دلم براش تنگ میشه
این بی انصافیه که همیشه وقتی اتفاق بدی میافته دلتنگش بشم
به سادگیم میخندم
نمیدونم سه سال پیش از روی سادگی بخشیدمش یا از روی دوست داشتنم!
مطمئنم دوستش داشتم
فکر میکردم من این آدم رو عوض میکنم و تمام ذهنش رو تصاحب میکنم ولی اون
موقعه فقط یک حس بود یک لبخند یک نگاه گرم و یک سری تملقهای همیشگی
به دختر خاله عزیزش
ولی حالا بچه ای که تو وجود من شکل گرفته
باید بزور اسم عشق اولش رو روش بزاره!!
نه نمی تونم این رو بپذیرم
حتی از تکرار این فکر توی ذهنم حالت تهوع بهم دست میده
حالا میفهمم اون همه اصرارش برای چی بود
من اسم آیدا رو دوست نداشتم
ولی اون پافشاری کرد
خوب دوست نداشت اون عشق آتشینش از یادش بره!
فردا باید در اولین فرصت موهام رو مشکی کنم
از هر شباهتی به اون زن بیزارم
چطور میتونست با پستی ظاهر من رو شبیه اون کنه
حس میکنم هیچی از خودم ندارم
تبدیل شدم به یک عروسک
عکساشون رو دوباره از پاکت در میارم
و شباهتها رو مرور میکنم
مدل ابرو م
مدل موهام
رنگ موهام
و نوع آرایشش
همه به خواست اون بود
و من با اینکه دوست نداشتم بخاطرش انجام میدادم
کاش به همین جا ختم میشد
و به اسم دخترم نمیرسید!
نمیدونم باید از دست اون زن ناراحت باشم یا خوشحال
امروز صبح بعد از گرفتن نامه از پستچی از اون زن بیزار بودم
ولی الان احساس نو شدن دارم احساس آزاد شدن
کاش میدونستم آیدای شوهرم الان کجاست
و چی باعث جدائیشون شد
شاید یک آیدای دیگه !!!
چنان در پتویم لولیده ام که نه گلهای پتو قابل روئیت هستند
و نه دستهایم از پاهایم قابل تفکیک !
گویا بهم دوخته شده ایم
هر کاری میکنم رهایم نمیکند
همین مانده بود پتو عاشقم بشود
به زحمت یک پایم را پیدا میکنم
و با خط لب صورتی رویش مینویسم
دوستت دارم
نمیدانم چرا این را مینویسم!
از آمیختن رنگ صورتی با پوست تیره ام لذت میبرم
و بی اختیار مینویسم خوش شانسم
پوزخندی میزنم واین باعث میشود اینبار در ساق پایم
بنویسم
شادم
پتوی حسود خود را به روی پایم میاندازد
نمیدانم چه باید در گلبرگهای گلهای پرزیش بگویم تا رهایم کند
بیکباره جمله جادویی را به یاد میاورم
سرم را به اولین گلبرگ ممکن نزدیک میکنم و میگویم
دوستت دارم هرگز تنهایم نگذار!!
وفاتحانه سر را بر بالش مینهم
و منتظر پیروزیم مینشینم
ساقه اش را نوازش میکنم دستم را پس میزند
میخندم
این تراژدی شروع میشود
اینبار میروم سراغ برگهایش از مهربانیم فرار میکنند
انقدر به نوازش ادامه میدهم تا پاهایم نمایان میشوند
و بدن نیمه عریانم زیبائی خود را به نمایش میگذارد
نوشته های صورتی را با نوک انگشت مرور میکنم
انقدر با انگشت در مسیر مداد راه میروم تا فقط تیرگی پوست نگرانم باقی میماند.
هر روز با تابش خورشید مکالمه ها در پارک محله آغاز میشوند
و من با بی علاقگی روابطشان را دنبال میکنم
در ابتدا از یکدیگر بت میسازند
علایق مشترک یا بظاهر مشترک را به بیرون میریزند
و بر سر اینکه کدام دلباخته تر هستند تعارفات نثار هم میکنند
بوی گل را حس نمیکنم ولی پرواز کردنش را در دستان دختر میبینم
از دلتنگی و بالش تر میگویند
و دست در دستان هم میروند تا تری بالش را به یکدیگر نشان دهند
زوج بعد
آنها نیز عاشقند آنها نیز تری بالش یکدیگر را دیده اند
دستهای هم را رها نمیکنند
نگاههایشان خریدارانه است
این زوج نیز میبافند و میبافند
گویا یکی از آن دو بافنده خوبی نیست
یا دستش لرزیده است
بهر حال طناب پاره شده است و بسرعت هر چه تمام تر در حال کوچک شدن است
حال به مویی بند است
این تراژدی را بارها شنیده ام
-تو او را دوست داری از روز اول چشمت دنبال او بود
-اگر اینطور بود من الان اینجا نبودم
-اینجا هستی چون جواب رد شنیدی!!
و گل از همه جا بیخبر گلدان زیبای بلوریش تبدیل میشود به کف سنگ فرش پارک!
و هر کدام بسویی میروند و من میمانم با گل اغفال شده و تشویش کلماتشان!!
و حال نفر بعد
دوباره شروع میشود
بافتن و بافتن
پاره کردن و پاره کردن
-تو حسودی
-به این میگی حسودی؟ دیگه می خواستی چیکار کنی؟من خودم شنیدم تو گوشش چی گفتی!!
-شوخی کردم
-دیگه حالم از این شوخیهات بهم میخوره!!!
و بدون شنیدن پاسخی با سرعت دور میشود
ایندفعه این زوج از ابتدا که سمت من امدند در حال باز کردن بافته ها یشان بودند
-تو فکر کردی من عروسک تو هستم فقط با من بازی کردی
-اشتباه میکنی من هم دوست داشتم رابطه رو نگه دارم ولی مدل تو با من متفاوت بود
تو نخواستی بفهمی که من مثل یک اسب وحشی میمونم و تو با من بمانند یک اسب اهلی رفتار میکنی
خنده ام گرفت این جمله اوریجینال بود احتمالا طرفدار فیلم و سینما بود
و دختر با عصبانیت اسب وحشی را رها کرد در این نا کجا آباد!!!
زوج بعد پیرزن با میل بافتنیش است
که فقط بازی کودکان را نظاره میکند و او واقعا میبافد و میبافد
انقدر میبافد تا کاموایش تمام میشود و او با خستگی ممتد در نگاهش میرود
امروز من خوشحالم زیرا خبری از زوجهای جوان و مصائبشان نیست
فقط آهسته از کنارم رد میشوند
شادم که امروز شاهد این واقعه تکراری نیستم
کاش هر روز مرا رنگ میکردند
تا کسی نتواند بر رویم بنشیند
آرزو میکنم تا ابد خشک نشوم !!!
و این تابلوی نیمکت رنگی است ازرویم برداشته نشود!!
صدایم زد
قلب شکسته ام فرو ریخت
ولی دیگر او را نمی خواهم
زمانی که به او نیاز داشتم
مرا رها کرد
می خواهم برگردم می خواهم تا می توانم به عقب برگردم
فقط ۲ سال......
به ۲۴ اردیبهشت ۸۵
می خواهم دوباره بسازم
هر چه را که فرو ریخته است
گوشهایم را میگیرم تا هیچ صدای جدیدی را نشنوم
من همان صدا را می خواهم
همان آغوش
همان لبخند
همان برق چشمها را
دیگر حاضر نیستم قلبم را در اختیار مرد نما ها بگذارم
بر میگردم نزد بی ادعاترین مرد دنیا
دلم برای رویا هایمان تنگ است
دلم برای زیبائیت تنگ است
دلم برای آواز خواندنت تنگ است
می خوانمت می شنوی؟
کاش راهی بود......
با عصبانیت به دختر نگاه میکنه
ومیگه:
چطور میتونی تو صورتم صاف صاف نگاه کنی و بگی
هر دوتون رو دوست دارم
من نمی تونم باور کنم دروغ میگی!!
دختر به زمین خیره میشه وبه آرومی میگه:
این تنها حرفی که تا الان انقدر به حقیقت نزدیک بوده!!
و سعی کرد به چشمهای پسر نگاه نکنه!
پسر شروع میکنه به قدم زدن
سیگاری روشن میکنه و پکهای عمیق میزنه
و همینطور چپ و راست میره
چپ
راست
چپ
راست
و دختر با چشمانی خسته رد پایش را دنبال میکنه
به سرعت سمت دختر میاد ومیگه:
تو داری من رو مسخره میکنی
تو داری به غرورم توهین میکنی
من باید این پسر رو ببینم
میخوام ببینم من رو با کی داری مقایسه میکنی
تو عاشقش نیستی تو مشکل داری
یک آدم سالم نمیتونه در یک زمان عاشق دو نفر باشه!
دختر با آرامش فقط به حرکات عصبی پسر نگاه میکرد
و حرفی نمیزد!
پسر سیگار رو انداخت زمین و با خشونت کف کفشش را رویش کشید
پسر گفت:
من همه تو رو میخوام تمامت رو!
و دختر گفت : من که گفتم من تمامم مال تو!
و پسر فریاد کشید آره مال من ویکی دیگه
تو دیونه ای! تو قدرت انتخاب نداری!
دختر با تنشی در صداش گفت: نه اینطور نیست
تو و نیما هر دو برای من قابل احترام هستید
ولی مشکل اینجاست که من در تو یک چیزی رو میپسندم که در نیما نیست
و در وجود نیما چیزی هست که تو نداری
شما دو نفر به تنهائی نمی تونید مرا ارضا کنید
برای من کافی نیستید
شما با هم برای من یک آدم کامل هستید
من نمی تونم یکی از شما رو انتخاب کنم
من شیطنت و بازیگوشی و شادی نیما رو دوست دارم
همینطور آرامش و وقار تو رو
تو بگو من چیکار کنم؟
شما دو نفر نمی تونید به تنهائی من رو نگه دارین!
پسر با حسرت به قدمهای دختر نگاه میکرد
که با هر قدم دورتر میشد
و زیر لب به آرامش و وقارش فحش داد!!
چشمانش را گرد میکند
میفهمم که کلمات حجیمی را در حال جمع آوری ست تا بسویم پرتاب کند
و او با بی تفاوتی میگوید:
من و تو بدرد هم نمیخوریم من به سادگی تو را میفهمم و این یعنی افسانه
برای من کافی نیست من چیزی و کسی را که سخت بفهمم میخواهم
تو من را ارضا نمیکنی من و تو اختلاف تجربه داریم..........
به قول خودش "یه چیزی در درونم حرکت کرد"
گفت و گفت و گفت..........
شنیدم و شنیدم و شنیدم..........
و رفت
دلم میخواست حرف بزنم
نه دلم میخواست داد بزنم
نه دلم میخواست میمردم نه بخاطر او نه
بخاطر اعتماد مجددم
دلم میخواست میمردم و همه مردنم را میدیدند
ولی میگویند "مرگ دست ما نیست"
شاید یک زمانی خلافش را به همه ثابت کنم
با فنجان قهوه ام بازی میکنم و حرفهایش را میکاوم
میزم را با تمام کلمات پیرامونش رها میکنم و بیرون میروم
تنها قدم میزنم در بین مردمی که نمیدانند پاهایم سست است
نمیدانند از اعتماد بیزارم
نمیدانند درونم شکسته است
نمیدانند می خواهم زانو بزنم
نمیدانم کی به خانه رسیدم
به خود قوت قلب میدهم که من بسیار قویم
ولی انگار نیستم............
خوشبختانه آرام میشکنم و شکستنم را کسی نمی بیند
چرا او از اینکه مرا میفهمد ناراضیست؟
چرا به این فکر نمیکند که من خود خواستم که او مرا بفهمد؟
چرا به این فکر نمیکند که من خود لباس پیچیدگیم را در برابرش در اوردم؟
احساسم را در اغوش میکشم
و به بیرون پرتاب میکنم
از تمام واژه های عشق احساس محبت اعتماد بیزار میشوم
او میدانست که خسته ام
میدانست
ولی خستگیم را و اشکهایم را
به کودکیم نسبت داد نه زخم ملتهب درونم!!!
از سکوت خانه استفاده میکنم و به سراغ همه قرصهای موجود میروم
و با دقت زیباترین و خوش رنگترینشان را انتخاب میکنم
و با حوصله میبلعم.........
می پرسید چرا؟
پاسخی ندارم!!!!!
به نزد آینه میروم و به آرامی موهای کوتاهم را شانه میکنم
موهای مشکیم برق ز ندگی میزنند
نگاهم را میدزدم
رژلب کم رنگی به لبهایم میزنم
به یاد اولین و آخرین بوسه ام میافتم
برایش جالب بود و همچنین برای من
هرگز این توقع شیرین را نداشتم
گوشواره هایم را از گوشهایم جدا میکنم
بوی انگشتان مردی بی توجه را میدهند
که دیگر نیست
بهترین لباسم را می پوشم
و آخرین سیگار را با اینکه میدانم دوست ندارد با رغبت میکشم
تلفن را قطع میکنم
در این مرحله موسیقی برایم خیلی مهم است
یک موسیقی فرانسوی میگذارم تا نفهمم چه میگوید
تا مبادا اشکانم روان شوند
موبایلم را خاموش میکنم
حافظ را برمید ارم نیت میکنم
و یک برگ را بیرون میکشم
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز ببینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی بجای یاران فرصت شمار یارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دوشمنان مدارا
..................................................
لبخندی میزنم
و چشمانم بی اختیار بسته میشوند
دستم لرزید
تقصیر من نبود
انتظارش رو نداشتم
وقتی تو رو دیدم
همه چیز تیره و تار شد
روز بود ولی آسمون سیاه شد
زمین حرکت کرد
گربهء همسایه جیغ کشید
آب حوض فواره کرد
طوفان شد
برگها ریختن
گوشهام سرخ شد
دهنم کف کرد
غذای مامان سوخت
عروسکم سکته کرد
موهام ریخت
پام پیچ خورد
دندونم کج شد
زبونم پیچید توی حلقم
صدام لرزید
صورتم خیس شد
با ورم نمیشد
تو چی میگفتی!!!
من افسانهء تو بودم ولی تو فراموش کردی
چشمات رو بستی و هیچ کدوم از این اتفاقها رو ندیدی
نه گربهء همسایه نه حوض نه دست نه صورتم رو
نه هیچ کدوم رو ندیدی
فقط گفتی و گفتی
و وقتی رفتی من نشستم به نا باورترین و سخترین کلامت با صدای بلند گریستم
تلخ بود تلخ
مزهء لجن میداد
تو میگفتی و من بفکر این بودم که
این لجنها دهنت رو بد بو نکنه
تو میگفتی و من میترسیدم چشمات رو باز کنی و من کج و کوله وحیرون رو ببینی و بترسی
خوشحالم که هیچ کدوم رو ندیدی
خوشحالم که چیزی تو دلت نموند
کف دستم رو نگاه کردم
نه هیچ نمکی نداشت
حالا فهمیدم چی شده
مشکل از تو نبود از دستم بود
خوش به حالم که دیگه سراغی از من نمیگیری.......
یاد رژ لب قرمز جگری مامان میافتم
که هر وقت می خواست تنها بره بیرون
به لبهاش میزد
انقدر لبهاش خوشگل میشد که نگو!
دیگه تحویلم نمی گرفت اصولا" وقتی خوشگل میشد
من رو نمیدید و باهام بداخلاق میشد
نمیدونستم مامان خوشگل بد اخلاق بخوام یا معمولی خوش اخلاق
آخه هر دوش رو دوست داشتم
وقتی ابروهاش رو نازک و هشت میکرد همش صورتش خشک میشد
اون موقعه بود که دلم همون مامان قبلیم رو میخواست
آره این دیوارها رو انگار با رژ مامان رنگ کردن
وقتی میخواست بره چه بوی خوبی میداد
هر کاری میکردم من رو با خودش نمیبرد
خودم رو به در و دیوار میزدم ولی بیفایده بود
مامان خوشگل شده بود!!!
انقدر پشت در قفل شده" الستون و ولستون مامان رو زودتر برسون"
رو میخوندم تا خدا مامان بد اخلاق رو میرسوند
ولی رژ لبش دیگه نبود
انگار با لبهاش راه رفته بود آخه چرا باید پاک بشن
موهای مشکیش رو باز میکرد کلافه بود
میرفتم سمتش بوی خوبش دیگه نبود
یه بوی مردونه ای میداد که دوست نداشتم
بهش نمی گفتم که چقدر ترسیدم
که چقدر دلم براش تنگ شده بود
وچقدر الستون و ولستون خوندم
نه هیچ وقت نگفتم
اون شبهائی که رژلب کم یاب روئت میشد
همیشه شام همونی بود که بابا دوست داشت
یه روز که مامان لبش قرمز شد
دلم یه هو ریخت
که الان بد اخلاق میشه و من رو نمیبره
ولی نه اتفاقا" خوش اخلاق بود
برام یک عالمه شکلات خریده بود با یک عروسک
با موهای مشکی کوتاه مثل خودم
چقدر ذوق کردم و بالا و پائین پریدم
مامان دست روی موهام کشید و رفت
دلم نیومد گریه کنم بگم منم ببر
آخه برام کلی چیز خریده بود
فقط نگاهش کردم و توی دلم گفتم چقدر خوشگل شدی
مامان رفت و من با عروسکم پشت در نشستیم و با هم الستون
رو خوندیم انقدر خوندیم تا بابا امد
بابا تا صبح از دلواپسی نخوابید آخه اونم مثل من مامان رو میخواست
فردا ش خونمون کلی شلوغ شده بود همه بغلم میکردن و بوسم میکردن
و منم هی جای بوسشون رو پاک میکردم
من رو بردن قبرستون و مامان خوشگلم رو توی خاک گذاشتن
ومن و عروسکم و بابا تنها شدیم
بابا گفت :مامان تصادف کرده و دیگه بر نمیگرده
پس دیگه لازم نبود الستون و ولستون رو بخونم
ولی من بازم میخوندم
بابا ازم پرسید :نمیدونی مامان چرا ساک وتمام وسایلش رو با خودش برده بوده؟
گفتم :نه
بابا هیچ وقت لباس مشکیش رو از تنش در نیاورد
و هر شب بیصدا توی رختخواب گریه میکرد
منم گریه میکردم
عروسکمم گریه میکرد
وقتی ساک مامان رو بهم دادن رژ لب قرمزش رو برداشتم و قائمش کردم
تا بزرگ بشم
و هنوز دارمش
مثل هر روز میرم جلوی آینه و رژ لب قرمز خودم رو میزنم
حتی از مامان هم خوشگلتر میشم
میدونم اگر الان اینجا بود حتما" من رو با خودش میبرد
دختر کوچولوم رو میبوسم تا گریه اش آروم بگیره
ولی بدتر میشه
یاد خودم و عروسکم میافتم و در رو باز میکنم
ولی صورت خیس بابا و لباس همیشه مشکیش مانع رفتنم میشه
به طرف دخترم و عروسک در دستش بر میگردم
بی اختیار پشت دستم رو میکشم روی لبهام
دخترم به سرعت پاهایم رو بغل میکنه
و میگه: مامان نرو وقتی میری میترسم دلم برات تنگ میشه
نمیدونم چرا هیچ وقت به مامان نگفتم وقتی که میره دلم چقدر براش تنگ میشه؟؟؟؟
اگه بخندم چه شکلی میشم؟
اگه گریه کنم چه شکلی میشم؟
-اگه بخندی لبهات کشیده میشه و گونه هات به سمت بالا میرن و گوشه لبت یه خورده چین میافته البته چشمات هم برق میزنه
واقعا؟
-بله
و اگه گریه کنی احتمالا صورتت خیس میشه چشمات غمگین میشه
و پره های بینیت سرخ میشه ولی این فقط یک حدس
چون من در حال گریه کردن ندیدمت
چون یا شب بوده
یا زیر پتو بودی
یا صورتت روی بالش بوده
یا توی حمام بودی!
دست میزاره روی پیشونیم ومیخواد موهای خیسم رو نوازش کنه ولی کلاه حمام مانع ابراز محبتش میشه
اخم میکنه و میگه
الان چه موقعه حمام رفتن بود؟
نمیدونم دلم اب داغ میخواست
-نکنه می خواستی گریه کنی؟
شاید ولی نتونستم
شونه سمت چپم رو میبوسه طعم بوسه اش رو شونه ام فرو میره
رد ماتیکش روی تنم برق میزنه پاکش نمیکنم میخوام یادم باشه
که یکی دوستم داره و مواظبمه
بال سفیدش رو باز میکنه میترسم کجا میخواد بره؟!
از چشمهای متعجبم میفهمه و میگه
-جای دوری نمیرم زود برمیگردم
لبخند میزنه و پر میکشه از پنجره بیرون میره
داد میزنم لبخندت رو جا گذاشتی!!!
دوباره به پائین نگاه میکنه لبهاش کشیده میشه گونه اش به سمت بالا میره و گوشه لبهاش یه خورده چین میافته و چشمهاش برق میزنه برق چشماش هر لحظه دورتر میشه
دلتنگش میشم نکنه گم بشه نکنه من گم بشم
نکنه یکی دیگه جای من رو براش بگیره
کلاه رو از سرم بر میدارم که شاید وسوسه بشه زودتر برگرده
موهای خیسم رو رها میکنم و بر روی بالش میگذارم
به خواب میرم
خواب مرد رویاهایم را میبینم یک تی شرت مشکی پوشیده و گونه ام را میبوسه ازخوشحالی نمیدانم چیکار کنم بهش نزدیک میشم و دوباره گوشه لب پائینم را میبوسه
خجالت میکشم و بدون اینکه نگاهش کنم ازش فاصله میگیرم
از خواب بیدار میشم لب پائینم سنگینه حس خوبی دارم بالاخره من و بوسید!
به اسمون نگاه میکنم چراغ خواب رو روشن میکنم
اشکهام دونه دونه فرار میکنن
صورتم خیس میشه چشمام غمگین میشه و بینیم قرمز
داغی بوسه ای رو روی شونه چپم حس میکنم
از جا میپرم اون امده بهم میخنده
لبهاش کشیده میشه گونه هاش به سمت بالا میره و چشمهاش برق میزنه گوشه لبش چین میخوره
یک سیب سرخ بهم میده
میگم این چیه؟
- سیب حوا ست
ازش میگیرم بوش میکنم
میگم چیکارش کنم؟
جواب میده : حوا چیکار کرد تو هم همون کار رو بکن
میپرسم با کی؟
میگه خودت میدونی و لبخند میزنه
میگم باید از کجا رونده بشه؟
میگه : از تنهائیش باید کنده بشه باید حسش و بهت بگه!
سیب رو کنار لبم میبرم و میبوسمش ولب پائینم رو بهش میچسبونم
...... چشمام برق میزنه لبم کشیده میشه گونه هام بالا میره و گوشه لبم چین میخوره..............
در 27 سالگی در سکوت اتاقم خود را حبس کرده ام
می خوابم
در خواب بمانند همیشه به رویای کودکی میروم
قاشقی را در دستم میبینم که در میان باغچهء خانه خاکها را زیر و رو میکند!
بدنبال کرمها هستم کرمهای بزرگ و کوچک
کرمهای یافت شده در زیر دمپائی کوچکم له میشوند
ویا با کاردک تکه تکه میشوند
و هر کدام از تکه ها در حال گریز از من هستند
چندشم میشود
روز بعد پشیمان بدنبال کرمها هستم ولی آنها را نمیکشم
دوباره به زیر خاک مینهم
وهمچنان میگردم میگردم تا باز بییابم واز یافتنم خرسند شوم
واز بخشودنم خرسندتر!
بیدار میشوم پلکانم سنگین میشوند
در حیاطم بدنبال مورچه ها میروم وتا می توانم آب در لانه هایشان میریزم
و فرارشان ویا غرق شدنشان را نگاه میکنم
و روز بعد زیر پاهایم را نگاه میکنم تا مبادا مورچه ای را له کنم و بمیرد
وروز بعد به شکنجه ء آنها میروم مورچه ای بیچاره را در دست میگیرم
و میایستم و رها یش میکنم در حال تقلا کردن وجمع و جو کردن دست و پاهایش است
و پرتاب دوباره و دوباره
و روز بعد در حمل و نقل غذا به کمکشان میشتابم وآنها را به در لانه قرار میدهم
ولی آنها از من میترسند نمیدانم چرا!
به سراغ دوچرخه میروم و انقدر ان حیاط را دور میزنم تا همه خسته میشوند بجز من
در زیر تابش خورشید رکاب میزنم رکاب میزنم دستانم را رها میکنم و به زمین میخورم
و دوباره تکرار میکنم دیگر احتیاجی به دستانم ندارم
میخواهم بیدار شوم از این رویا خسته شده ام
چشمانم را به امید رویائی دیگر میبندم
شیر حیاط را باز میکنم و شیلنگ صورتی را بدنبال خود تا آن سر حیاط میکشم
وهم همه ای به پا میکنم همهء برگها خود را به جلوی مسیر آب من میریزند
همه گرمشان است گلها و درختان میخندند از مورچه ها پوزش میخواهم
زیرا عدهء استقبال کننده بیشتر است!
دیوارها را نیز خنک میکنم
انگشت کوچکم را بر روی سر شیلنگ فشار میدهم و از پاشیده شدنشان شادمانه میخندم
در زیر آب میایستم و باران را تجسم میکنم صورتم را بالا میگیرم و چشمانم را جمع میکنم
سر تا پا خیس میشوم
تابستان را دوست دارم شیلنگ صورتی را دوست دارم حیاط را دوست دارم
آب ریختن در خانهء همسایه را دوست دارم
اب پاشیدن در کوچه را دوست دارم
بیدار میشوم زیر لب میگوئم میدانم میدانم کافیست رهایم کن
غلتی میزنم و می خوابم
اینبار در حمام خانه هستم در پوش کف حمام را میگذارم تا آنجا که میتوانم
آب ذخیره میکنم در آبها دراز میکشم و خود را در دریا حس میکنم
با صدای مادر از جا میپرم و آبهایم را از دست میدهم!
خود را در تختم میبینم تخت که نه کشتی
آذوقه هایم را با خود همراه کرده ام
در مقابل طوفان مقاومت میکنم از تور محافظ پشهء تختم بعنوان بادبان استفاده میکنم
بیدار میشوم وای که چه شیرین بود آرامش در کار نبود فقط کنکاش....
دیگر نمی خوابم ولی نمی توانم خواب مرا میخواند
اینبار در بالای دیوار حیاط ایستاده ام و بیرون را نگاه میکنم مادر در را قفل کرده است
از دیوار به داخل کوچه میپرم بعد از بازی دوباره از دیوار بالا میایم وبه پیش مادر باز میگردم
نمی خواهم بعداز ظهر بخوابم خوابم نمیاید بر روی کمد مادر میروم
از بلندی نمیترسم راه میروم سرم به سقف میخورد !
در کنار در دستشوئی ایستاده ام و خود را در صف اتاق زایمان تجسم میکنم
و از درد به خود میپیچم ولی هنوز نوبتم نشده است دست را به دیوار میگذارم
ذوق مادر شدن به طاقتم می افزاید فشار را تحمل میکنم
ولی دیگر نمی توانم و قید نوبت را میزنم و داخل میشوم
از جا میپرم به سراغ یخچال میروم دیگر نمیخوابم!
دستش رو روی پیشانی قرار داد و لبش را آرام گزید به قدری آرام که حتی لبش
را زیر دندان حس نکرد
ریتم یکنواخت سوت کلافه اش کرده بود با شتاب بر خواست از قصد صندلی
را روی سرامیک کشید تا اعتراضی کرده باشد
گویا بی فایده بود به سمت یخچال حرکت کرد لیوانش را محکم ولی با احتیاط
روی میز کوبید
ولی انگار این ملودی تمام نشدنی بود در یخچال را باز کرد قوطی آب آلبالوی
سن ایچ (خواستم تبلیغی هم کرده باشم)
را برداشت و در لیوان ریخت و با دست چپ لیوان را به سمت لبش برد و با
دست راست
قوطی را در یخچال نهاد و با زانو در را بست چند قدمی به سمت کاناپه برداشت
از آنجا که در حال حرکت نمی تواند چیزی بنوشد ایستاد و دوباره طعم البالو را
چشید
و دوباره حرکت کرد و خود را بر روی کاناپه رها کرد و فریاد تمام استخوانهایش
را شنید
و دردش را با تمام جان حس کرد زیر لب گفت: این لعنتی دیگه عمرش و کرده
همین روزا باید به بیرون پرتاب بشه
باید چیزی میگفت تا این نوازندهء نادر و کمیاب لبهاش و ببنده
پس شروع کرد به بلند بلند با خود حرف زدن به این امید که حواسش را پرت کنه
از وقایع دیروز گفت البته از ته مانده ای که به یاد داشت بلند گفت:
"دیشب شب خوبی بود برای دیدن نازنین خونه رو جمع و جو کردم البته این قسمتش
اصلا"
خوب نبود چون متنفرم از جمع آوری آخه فرداش عذابیه پیدا کردنشون و همیشه
دلهره دارم مبادا چیزی پیدا کنه ! دخترا رو که میشناسی عاشق کشفییاتند و مچ گیری
اون موقعه است که
بیچاره میشم و شروع میشه مثلا" این عکس کیه؟ چرا ته سیگارت قرمزه ؟ چرا موی
رنگی توی رختخوابت؟ چرا دو تا بالش روی تختته ؟
چرا دستمال کاغذی توی سطل آشغاله اتاقته؟
و این اثر انگشت کیه روی سرامیک ؟یا این آدامس کیه بالای تختت چسبیده؟
واقعا" که دیوانه کننده است این دخترا استعداد خوبی دارن که پلیس بشن !
پس تا اینجاش جالب نبود ولی وقتی امد با اون بوی تنش واز همه بهتر و مهمتر
پیتزا هائی بود که تو دستش بود دوباره دلم و برد
ابتدا با بوسه ای لبش را تر کردم و بعد چهار چنگولی افتادم روی پیتزا ها و دلی از
عزا دراوردم
واقعا" این دختر محشره ! ته دلم احساس کردم چقدر دوسش دارم ! بعد سریع باید اون دو تا
چشمهای کنجکاوش رو از در و دیوار اتاقم جمع میکرد م شروع کردم به نوازش موهاش
آخه شنیده بودم دخترا عاشق اینن که یکی با موهاشون بازی کنه خدا رو شکر دیشب از اون
شبهای سگیش نبود وآروم خزید تو سینه ام و منم تا تونستم از پیتزاش نه ببخشید از خودش
تعریف کردم آره واقعا" خوش گذشت بعد شم که خوابم گرفت توی دلم دعا میکردم
آروم بخوابه و بیخوابی به سرش نزنه و گرنه سگ میشم ! بعد از کلی که با سر و کله وگوش و
موهای گوشم ور رفت و جیغم و دراورد آروم گرفت خدا رحم کرد چون دیگه مراعات نمیکردم
و قید همه چیز و میزدم تازه یک شانس دیگه هم اوردم که فردا سه شنبه بود و نازنین جان من
هشت صبح کلاس داشت و صبح این دختر مامانی بدون کوچکترین صدائی گونه ام و بوسید و
رفت " ولی بی فایده بود این صدای سوت پایان نداشت دیگه لجش درامده بود آهسته پنجره
رو نگریست و با عجله اون رو باز کرد و به هجوم دسته جمعی سرو صدا خوش امد گفت
وپیش خود گفت : عالیه دیگه خفه میشه بعد از دقایقی او بود با بوق اتومبیلها صدای قام قام
موتور سوارها صدای میوه فروش وانتی که از ته دل فریاد میکشید و صدای جر وبحث
نوجونهایی که تازه پشت لبشون جونه سبز شده بود و از همه مهمتر به اوج رفتن نوازندهء
غمگین که هیچ کدام از این رویدادها خدشه ای به او وارد نکرده بود و همچنان ادامه میداد
سه راه پیش روبیشتر نداشت یا باید به او میگفت :خفه شو یا از خانه بیرون میرفت ویاتحمل میکرد
از آنجا که نویسندهء داستان من هستم گزینهء اول رو انتخاب میکنم پس ابتدا پنجره را میبندد
وبعد با عصبانیت به سمتش یورش میبرد و فریاد میزند دیگه تمومش کن و خفه شو!!!
ولی گویا او گوش شنوا ندارد پس با انگشت دکمهءstop را فشار میدهد و نفسی عمیق میکشد
و به سمت کاناپه میرود و خود را رها میکند وفریادی عظیم سر میدهد نه واقعا" این کاناپه
باید برود.
وقتی صورتم را تکیه میدهم بر دیوار
یک حس عجیبی را تجربه میکنم
سردی و تنهایی و اطمینان...
اطمینان از اینکه یک تکیه گاه پیداکردم
و تا میتوانم صورتم را فشار میدهم تا
چروک شدن پوستم و کج شدن دهانم را
حس کنم .....ولی سردیش بهم میگوید
که این نیز جدا از دیگران نیست
وباید به صورتم یک تکان مختصری بدهم
تا ببینم که تنهایم ببینم که آرزوهایم دارند از
دستهای بلندم فرار میکنند و من کاری
نمی توانم بکنم به نقاشی
ادامه میدهم دوباره پوست صورتم نوازش
دیوار را میخواهند آدم
کوچک ذهنم داد میزند" تو دیگر بزرگ شده ایی
به هیچکس نیاز نداری
با فریادش صورتم
رو برمیدارم ولی نه من نوازش میخواهم
جز این دیوارکسی نیست
پس دوباره مینهم
ارزوهایم به دیدنم میایند دستم را بر روی زانو
میگذارم تا برخیزم
ولی نمیتوانم توانی دیگر ندارم آه که چقدر
انتظار کشیدم برای دیدنتان
ای کاش میدانستین انتظار انسان را پیر میکند
دوباره صورت را بر تنها
جای ممکن میگذارم
کلید رو انداخت توی قفل در و در رو باز کرد داخل شد و اهسته در رو بست کفشهای تق تقیش رو ازپا دراورد و پاورچین پاورچین رفت سمت اتاق خواب میدونست الان باید خواب باشه
پسرک برهنه روی تخت خوابیده بود پشت صافش قلقلکش میداد تا ناخنهاش رو به اهستگی روش بکشه
دستش رو درون کیفش کرد و دست مشت شده اش رو از کیف دراوردوآروم کنار پسر نشست و در گوشش زمزمه
کرد بیدار شو عزیزم من امدم
پسر با چشمان نیمه باز نگاهش کرد و گفت کی امدی ؟ -همین الان
ساعت چند؟ و خودش کشید -9 بلند شو کارت دارم
و دو دست مشت شده اش رو گرفت سمتش وگفت (اگه درست حدس بزنی مال تو میشه)
زود باش بگو باورت نمیشه از خوشحالی بال در میاری فقط مواظب باش اینجا سقف داره!
اول بزار خوابم بپره بعد -نه همین الان می خوام برق خوشحالی رو تو چشمای قشنگت ببینم
برام آب میاری ؟ - نه اول این سریع بگو
اگه اشتباه کنی مال تو نمیشه و یک عمر باید بدوئی دنبالش
پسر هیجان زده میشینه روی تخت مشتهای سرد دختر رو در دستهای بزرگش میگیره
و فشار میده تا شاید حس کنه - انقدر بزرگ نیست با فشار نمیفهمی حدس بزن فقط درست لطفا
تا پشیمون نشدم فکرت رو متمرکز کن باید درست بگی "آب نمیاری ؟ - نه
اگه درست بگم مال منه ؟ اگه نگم چی مال کیه ؟
-نمیدونم هر کسی که درست بگه
بیخود کردی چه درست چه نادرست مال منه!
-نخیر امکان نداره!
پسر در حالیکه مشتها رو سبک سنگین میکرد یه نیم نگاهی به چشمهای شاد دختر انداخت
و دست چپ دختر رو فشرد و گفت باز کن اینه
دختر با تعجب پسر و نگاه میکنه اه باز کن دیگه نمی خوای بدیش بمن زود باش بازش کن
دختر اروم مشت خالیش و باز میکنه و میگه اخه تو چقدر خنگی!
پسر :نه اشتباه گفتم قبول نیست حواسم و پرت کردی تمرکز نداشتم بهت گفتم برام اب بیار
نیاوردی برای همین نتونستم خوب حس بگیرم حالا بدش مال خودمه
- خیلی خوب عیب نداره چون دوست دارم و میدونم تو تلاش خودت و کردی باشه
مال تو
دختر مشتش رو موازی چشمهای پسر اهسته باز میکنه
پسر با تعجب به کف دست دختر چشم میدوزه نمیدونه باید چی بگه و شروع میکنه به طبیعی جلوه دادن نگاه و کلامش.
دختر میگه :چیه خوشحال شدی ؟ پس چرا برش نمیداری؟
پسر میگه :نه اینطوری قبول نیست من باید خودم میگفتم شیوهء درست بازی اینکه
خودم حدس بزنم تو دلت سوخت و من نمیتونم بپذیرم . و دست دختر و مشت میکنه میگه حلقه ها رو ببر
باشه یکبار دیگه دوباره بازی میکنیم شاید این دفعه درست گفتم اگه الان بردارم به دلم نمی چسبه
دختر نمیدونست باید چی بگه فقط نگاش میکرد اخه این همون چیزی بود که پسر میخواست
پس الان چه مرگشه بدنش یخ کرده بود
پسر:خوب حالا بیا تو بغلم ببینم خوشگل دلم برات یه ریزه شده بود و شونه های دختر و میکشه سمت خودش
بینیش و میزاره زیر گوش دختر ومیگه وای چه بوئی من عاشق این بوی عطر توام!
صورتش رو داخل وان كرد
و چشمهاش رو باز كرد
موهاي مواجش داخل آب در حركت بود
حبابها از بينيش خارج ميشدن و به سطح
آب ميامدند
حفرهء ته وان رو ديد و با انگشت زنجير در پوش رو كشيد
با چشم آبهايي كه ميگريختن رو بدرقه كرد
سرش رو بلند كرد وتكيه داد به ديواره وان
موهاي خيسش به پيشانيش و گردنش چسبيده بودن
اين حس چسبندگي رو دوست نداشت
با دست راست انها رو پس زد
به كاشي ديوار حمام خيره شد
هيچ چيزي به خاطر نمياورد
اونجا چيكار ميكرد
به سرعت خواست ساعتش رو نگاه كنه
نبود ! بجاش مچ دست چپش رو ديد
در حمام باز بود فضاي بيرون تاريك بود
شكمش شروع كرد به سر و صدا كردن
دست گذاشت بر روي شكمش لخت بود هيچ لباسي به تن نداشت
طبق معمول
از وقتي تنها زندگي كردن رو شروع كرده بود
يادش نميامد چيزي بهتن داشته باشه
اين رو عادت مردها ميدونست
با حركتي سريع خواست بايسته
ولي نتونست خستگي شديدي در بدنش حس كرد
از اينكه به ياد نمياورد چه بر سرش گذشته عصباني بود
به كمك وان و ديوار ايستاد و كورمال كورمال
به اتاق رفت و روي تخت نشست
به دستش كشيدگيه خاصي داد تا به كليد برق رسيد
پس از روشن شدن حيرت كرد
زني عريان كنارش روي تخت
خواب بود
ترسيد و برخواست آهسته كنار تخت زانو زد تا صورتش رو ببينه
ظاهر جالبي نداشت چشماني ريز/ بيني استخوني كشيده
و لباني باز از هم /بازوهائي پهن داشت
وباسني خيلي بزرگ و حدودا 30 ساله بود
متعجب و عصبي به زن نگاه ميكرد
لباسي تن كرد و
به نرمي به بازوي زن زد
وگفت:بلند شو لطفا
تو كي هستي؟
زن با اكراه چشم باز كرد
و متعجب به او خيره شد
با نگاهي سريع به اندام خود
لبي گزيد وبا دستپاچگي پتو را به روي خود كشيد
و به عقب رفت تا جائيكه ديوار مانع پيشرفتش شد
زن با ترسي كه از صدايش مشخص بود
به كندي پرسيد تو كي هستي؟
من اينجا چيكار ميكنم؟
چه اتفاقي برام افتاده؟
مرد متعجب دست بر سر گذاشت
و در عرض اتاق شروع به قدم زدن كرد
زن مرتب سوال ميكرد
مرد در چهار چوب در ايستاد
و منتظر شد كه زن نقطه اي بيابه و ما بين جمله هاي پي در پيش قرار بده
يا نفس كم بياره و نفسي عميق بكشه
بالاخره زن نفس كشيد
و مرد با عجله گفت:لطفا ساكت شين سرم درد گرفت
و ادامه داد : ببينيد خانم من به قدر كافي مشكل دارم
لطفا خوب فكر كنيد ببينيد چه جوري امدين اينجا
من چيزي يادم نيست
زن با دهني باز كه ناشي از حيرتش بود
مرد را نظاره ميكرد
مرد گردنش را به سمت راست متمايل كرد
از اين زاويه بلندي بينيش ديده نميشد
وچهره اش قابل تحمل ترشده بود
مرد به ياد حرف مادرش افتاد "اگر انقدر بي دست و پا و خجالتي
نبودي حتما دختر خاله ات الان زن تو بود ومن صاحب نوه ميشدم"
و آرزوي آن روزش را بعد از ده سال زير لب تكرار كرد"
اي كاش انقدر حجب و حيا نداشتم"
زن انگار از خوابي عميق برخاسته باشه
تكوني به اندامش داد و گفت :من به ياد ميارم
كه ظهر رفتم دنبال پسرم تا از دبستان بيارمش
آخه در فاصله خونه تا مدرسه اش دو تا خيابون هست
كه دلم طاقت نمياره تنها بياد
باانگشتاش پيشونيش و فشار داد
كه مرد تصور كرد داره فكر ميكنه
زن ادامه داد ولي ديگه يادم نيست
من هيچ صحنه ء ديگه اي به ياد نمي يارم
مرد همچنان كه به زن نگريسته بود به ياد
سال پيش افتاد وقتي براي آخرين بار پيش
پزشكش رفته بود
و از فراموشيهايش برايش توضيح ميداد
و از اينكه هيچ تغيري نكرده و فقط داره بدتر ميشه
وچهرهء پزشك كه خونسرد فقط مينوشت
و سر تكون ميداد واين بي توجهيش باعث شد
قيد همه چيز و بزنه
و ديگه به همه چيز عادت كرده بود
فراموشيهاي چند ساعته همچنان ادامه داشت
به خودش امد ودوباره گردنش را در راستاي قبل قرار داد
وآهسته به زن گفت :خانم محترم پس شما بچه دارين
پس احتمالا شوهر هم دارين؟
و زن با حركت سر تائيد كرد
مرد به فكر فرو رفت وپس از مكثي گفت :
خوب پس شما چيزي به خاطر نمياوريد
ولي من الان كه شما صحبت ميكردين
به ياد اوردم
شما ظاهرا هميشه فراموشي به سراغ تان مياد
و زن گفت :بله ولي نه هميشه تقريبا از بعد از زايمانم
شدت گرفت ولي چند ماهي ميشد كه خبري ازش نبود
مرد براي كم رنگ كردن خجالت زن فكري به سرش زد
ببخشيد من نبايد داخل اتاق ميشدم
من يكم عصبيم بي ادبي كردم
گويا همسرم شما رو وقتي در زير بارون ايستاده بوديد
اورده خونه و ظاهرا لباسهايتان خيس بوده
و انها رودر اورده از تنتان
مرد در دل دعا ميكرد كه خدا كنه اون روز بارون امده باشه
و با چشم به دنبال لباسهاي زن ميگشت
وانها رو در كف زمين ديد
كه نه تنها خيس نبودن بلكه به نظر ميرسيد
بجاي در اورده شدن از تن
احتمالا كنده شده اونم به صورت وحشيانه
شرمي در خود احساس كرد وهمچنان كه
حرف ميزد شروع كرد به جمع آوري لباسها
وآنها را در روي تخت قرار داد وگفت:
گويا خشك شدن وسعي كرد به چشمهاي زن نگاه نكند
و زن متعجب انها را در دست گرفت
وبا عجله لباسها را زير پتو قرار داد
وپرسيد پس همسرتون كجاست؟
ومرد كه فكر اينجا رو نكرده بود
با من...... من...... گفت:حال مادرش خوب نبود
مجبور شد كه شما رو تنها بگذاره و بره
و از اتاق بيرون رفت
ومنتظر شد تا زن لباس بپوشد
وشروع كرد به ناسزا گفتن به خودش
باورش نميشد فرد ديگه اي هم باشه
كه بيماري مسخره اون و داشته باشه
ساعت يازده شب بود
پس بايد هر طور شده راهيش ميكرد خونه اش
تا خانواده اش از نگراني پس نيافتادند
از تو آشپزخونه پرسيد:شما آدرس خونتون وبه ياد دارين
و زن گفت بله براي من ماشين ميگيرين
ومرد كه منتظر همين جمله بود به سرعت تماس گرفت
و امد داخل اتاق و گفت :الان مياد
و زن و ديد كه دنبال چيزي ميگرده
با لباس چقدر قشنگتر شده بود
پرسيد چيزي گم كردين؟
زن گفت :نه نه هيچي ولي سرخي گونه اش
و دستپاچه گيش اينطور نشون نميداد
صداي زنگ خونه هر دو رو ترسوند
مرد گفت :بفرمائيد امد
و زن آهسته بدون عجله اي از در خارج شد
مرد نفس عميقي كشيد و روي تخت دراز كشيد
سيگاري از پاكت بيرون اورد
دنبال فندك گشت دست برد زير تخت و از حسش كمك گرفت
براي پيدا كردنش ولي بجاي فندك يك تكه پارچه رو لمس كرد
تكه پارچه رو اورد بيرون
از خجالت داغ شده بود لباس زير زن بود
كه اصلا طبيعي نبود
انگار دريده شده بود
از شدت عصبانيت دستانش ميلرزيد
در ساعات فراموشي هيچ شباهتي
به الانش نداشت از اون حجب و حيا خبري نبود
پس زن بدنبال اين ميگشت و خوشحال شد كه پيداش نكرده بود
قطره هاي عرق را بر پيشونيش حس
كرد و مشتي به ديوار كوبيد
كه باعث فريادش شد .

